۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه
مردم!
۱:۳۰ | Posted by
RED POSTERS |
ویرایش پیام
برای تو که از مردمت نفرت داری
برای تو که همه ی مردمان را نالایق و نادان می شماری
چه اسان است نفرت داشتن
چه اسان است همه را فاسد و ننگین نام نهاد
من با تمام وجودم بدی های مردم را بخشیدم
من با قدرتمند ترین واژه ها عشق به مردم را بیان کردم
انگاه که به همه برچسب ترسو و ادم فروش زدی
من زندگیم را فدای همان ترسویان و کسانی که مرا خواهند فروخت
خواهم کرد....
معنای زندگی برای من همانا امیختن وجودم با تمام وجودهاست
همدرد شدن با تمام دردمندها.......
بالای طناب دار رفتن با همه ی اعدامیان
این را بدان که اسان است همه را از بالا نگاه کردن
ولی خود را برابر با دیگری دانستن بسیار سخت ولی پراست از ارزش
من ان کودک فقیرم که کنار خیابان مولوی فال می فروشد
من ان پیر مرد کارگرم که یک عمر کمرش از حمالی کردن خم گشته
من ان زن خودفروشم که تن خود را برای لقمه ای نان می فروشد
من ان معتادم که هر روز از خماری رنج می برد
و من ان از زندانیم که زندگیش را برای مردمش فدا می کند
بدان در زندگیم من مساوی با ما شده
دیگر نه می خواهم مالک باشم و نه مملوک
حقارت و خفت دیگران حقیر شدن من است
همانا من مردمم
ننگ باد زندگانی تهی از مردم
چ.پ.1387
Labels:
سخن سوم
|
0
comments
در آرزوی طغیان
۱:۲۵ | Posted by
RED POSTERS |
ویرایش پیام
در آرزوی طغیان!
هیچ اندیشیده ای که روزگار چه چیز ها برای تو بر جای گذاشته؟
نسل من را دریاب! اری هرگاه توانستی با خود به اشتی بنشینی می توانی خود را دریابی!
این مرداب فساد که در ان قوطه ور گشتی حاصل کدامین اشتباه بود؟
این گمگشتگی و بی رغبتی به زندگی از کجا سرچشمه می گیرد؟
روزهاست که صبح ها بدون اینکه نگاهی به اینه بکنم از بستر خوابم بیدار می شوم
بی انکه روزی یا لحظه خود را بیاد بیاورم...بیاد بیاورم کیستم !
وای بر من که در این سن مسخ ناخوشی ها و کلیشه ای بودن زندگی گشته ام
وای بر من که چنین سست به پیش می روم
آرزوهایم را در خود کشتم
زیرا دیگر به انها اعتقاد نداشتم
زیرا سنگینی ناامیدی بر من چیره گشت!
غرورم را زیر پای دیگران جای کذاشتم
عشق زیبایم را زها کردم به حال خود
از ترس اینکه مر براند!
براستی وای بر من!
این واقعیتیست از من شکسته دل
از من ویرانه درون
بی عشق بی هدف جاده ی زندگی را طی می کنم
این بد ترین مرگ هاست
نمی دانم برای چه؟
شاید سرشت من اینست که اینچنین سیاه فکر باشم
...................................................
هر لحظه زهری است بر من!
Labels:
سخن دوم
|
0
comments
اشتراک در:
پستها (Atom)
درباره ي من
خاطره اي از خودم بياد ندارم...يادم رفته کي بودم و کي هستم...شايد کارگري ام با دستاني تاول زده...شايد زن بيوه اي هستم که چهار فرزند کوچک دارد..شايد کودکي باشم که فال و آدامس مي فروشد...نمي دانم
Try us on Wibiya!
کل نماهای صفحه
پست های پرطرفدار
-
banksy تغیرات همیشه در بطن اراده جمعی انسان بوده...جامعه ای که بسوی تغییر گام برداشته و اراده می کند که سرنوشتی متغیر و بهتر برای خود رقم...
-
هيچ گاه حوصله ي ساختن وبلاگي رو نداشتم...برام کار مسخره اي بود که نوشته هايم رو به اشتراک بگذارم...البته من نه نويسنده ام ونه دستي در قل...
-
مقدمه تصمیم بر این دارم در یک مجموعه داستان شرح حالی از وقایع و زندگی هایی که در جامعه ما می گذرد در قالب داستان ها بنویسم ...هدفم نه کسب در...
-
مهم نیست در کجای جهان باشی ...نامت چه باشد...و پیشه ات چه کسی کاری به کار خصلت ها و استعداد های تو نخواهد داشت ....حتی مهم نخواهد بود انسان ...
-
در ایستگاه اتوبوسی منتظر اتوبوس ایستاده ام ...پشت سرم یک صف طولانی تشکیل شده ...آدم هایی که شاید تنها آدمند ...پسری با موهای بلند ...پیرمردی...
-
تا بحال این سوال را از خود پرسیده ایم؟ که هدف واقعی از کار کردن چیست؟ به قول ضرب المثل های رایج در زبان فارسی"همواره کار جوهر مرد است ...
-
در آرزوی طغیان! هیچ اندیشیده ای که روزگار چه چیز ها برای تو بر جای گذاشته؟ نسل من را دریاب! اری هرگاه توانستی با خود به اشتی بنشینی می تو...
-
برای تو که از مردمت نفرت داری برای تو که همه ی مردمان را نالایق و نادان می شماری چه اسان است نفرت داشتن چه اسان است همه را فاسد و ننگین نام...
برچسبها
Blog Archive
با پشتیبانی Blogger.

