۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

postheadericon در آرزوی طغیان

در آرزوی طغیان!  

هیچ اندیشیده ای که روزگار چه چیز ها برای تو بر جای گذاشته؟
نسل من را دریاب! اری هرگاه توانستی با خود به اشتی بنشینی می توانی خود را دریابی!

این مرداب فساد که در ان قوطه ور گشتی حاصل کدامین اشتباه بود؟
این گمگشتگی و بی رغبتی به زندگی از کجا سرچشمه می گیرد؟

روزهاست که صبح ها بدون اینکه نگاهی به اینه بکنم از بستر خوابم بیدار می شوم
بی انکه روزی یا لحظه خود را بیاد بیاورم...بیاد بیاورم کیستم !

وای بر من که در این سن مسخ ناخوشی ها و کلیشه ای بودن زندگی گشته ام
وای بر من که چنین سست به پیش می روم
آرزوهایم را در خود کشتم
زیرا دیگر به انها اعتقاد نداشتم
زیرا سنگینی ناامیدی بر من چیره گشت!

غرورم را زیر پای دیگران جای کذاشتم
عشق زیبایم را زها کردم به حال خود
از ترس اینکه مر براند!

براستی وای بر من!

این واقعیتیست از من شکسته دل
از من ویرانه درون

بی عشق بی هدف جاده ی زندگی را طی می کنم
این بد ترین مرگ هاست

نمی دانم برای چه؟
شاید سرشت من اینست که اینچنین سیاه فکر باشم

...................................................
هر لحظه زهری است بر من!

0 comments:

HOME PAGE

درباره ي من


خاطره اي از خودم بياد ندارم...يادم رفته کي بودم و کي هستم...شايد کارگري ام با دستاني تاول زده...شايد زن بيوه اي هستم که چهار فرزند کوچک دارد..شايد کودکي باشم که فال و آدامس مي فروشد...نمي دانم

Blog Archive

Try us on Wibiya!

کل نماهای صفحه

پست های پرطرفدار









با پشتیبانی Blogger.