۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

postheadericon اين سرزمين متروک است..!




هيچ گاه حوصله ي ساختن وبلاگي رو نداشتم...برام کار مسخره اي بود که نوشته هايم رو به اشتراک بگذارم...البته من نه نويسنده ام ونه  دستي در قلم دارم ...شايد حتي نوشته هايم مضحک باشد...نمي نويسم تا خوب نوشته باشم...مي نويسم تا خالي شوم...خالي شوم از حجم زياد درد ها و ياد ها ي گذشته ..
.نمي دانم بعد از اين همه مدت چه شد که تصميم به ساختن وبلاگي کردم ....
مي دانم که کاري بس بي نتيجه و احمقانه است که بخواهم حکايت دردآميز زندگي خود و ديگران را در اين سرزمين دوباره نويسي کنم...آنقدر گفتند و گفتند و مي گويند که گوشهايمان پر از گفته ها و گلايه هاست.
..هميشه به اين فکر مي کردم که راه درست چيست؟چه بايد کرد؟آيا بايد متعهد بود يا خود را به کوچه علي چپ بزنم ...مادرم مي گويد بي فايده است به فکر زندگيه خودت باش...اطرافيانم مرا به چشم آدمي مي بينند که بي مهابا گور خود را مي کند...
شايد دوران داستان ها و آرمان ها و آرمانشهر ها به پايان رسيده ...شايد دوباره گويي از عدالت خواهي و برابر بودن تنها حوصله ي ديگران را به سر بردن است..اما نه از آرمان مي گويم و نه به آرمانشهر دل بسته ام...
تنها و تنها پيش مي روم و مي ايستم تا صداي انسانيت خفه نشود.و من تنها نيستم...من در کنار انسان هايي هستم که مي حنگند و پيش مي روند..و در کل دنيا هزاران هزار نفر و شايد ميليونها نفر هر روز مي جنگند ///مي جنگند براي اينکه انسانيت زنده بماند...مي جنگند تا زندگيشان بدتر از اين که هست نشود..
و ما هم مي جنگيم و دست و پا مي زنيم تا ازين لجنزاره ظلم نجات پيدا کنيم
عنوان وبلاگم:بگذار سخن بگويم عنواني است که از کتابي به نام دميتلا .بگذار سخن بگويم..که ترجمه شاملو است برداشته ام...يک زن کارگر بوليويايي که از حکايت تلخ خود و سرزمينش مي گويد...
بگذار سخن بگويم...!

0 comments:

HOME PAGE

درباره ي من


خاطره اي از خودم بياد ندارم...يادم رفته کي بودم و کي هستم...شايد کارگري ام با دستاني تاول زده...شايد زن بيوه اي هستم که چهار فرزند کوچک دارد..شايد کودکي باشم که فال و آدامس مي فروشد...نمي دانم

Blog Archive

Try us on Wibiya!

کل نماهای صفحه

پست های پرطرفدار









با پشتیبانی Blogger.