۱۳۸۹ اسفند ۳, سهشنبه
داستان ها کوتاه از شهر ما
۱۲:۳۲ | Posted by
RED POSTERS |
ویرایش پیام
مقدمه
تصمیم بر این دارم در یک مجموعه داستان شرح حالی از وقایع و زندگی هایی که در جامعه ما می گذرد در قالب داستان ها بنویسم ...هدفم نه کسب درآمدیست ...نه جستن نامی ...تنها هدف و ارزویم از این کار اینست که نوجوانانی و نونهالانی که این مجموعه ها را می خوانند از آن بهره ای برده باشند و باعث شود که حداقل به زندگی همسن و سالان خود در این جامعه آگاه شوند.
دامون ...بهار سال 1389
قسمت اول
صدای سوت کارخانه نساجی محمد رضا را از خواب سبکش بیدار کرد...مینا همچنان سرفه های سنگین می کرد...
محمد رضا همیشه دچار احساس گناه می شد ... صدای سرفه های خواهرش بعد از سوت های کارخانه تنش را می لرزاند ....
محمد رضا و مینا فرزندان مرد و زنی فقیر و کارگر بودند ...پدرش حسن که اهل جویبار بود ...سالها در کارخانه نساجی کار کرده بود و بعد از سالها کار هنگام ورشکستگی کارخانه او و هزاران کارگر دیگر اخراج شدند...به ناچار رو به دستفروشی آورده بود ....و یک سال پیش از بیماری قلبی که داشت دنیا را ترک کرده بود ...مینا و محمد رضا با مادرشان سهیلا زندگی سختی را می گذراندند ...
سهیلا هر روز در میدان تره بار در کنار زنان دیگر روستایی مشغول فروش و بار زدن محصولات باغداران بود و حتی شب ها نیز مجبور بود تا کار کند و جعبه های سنگین میوه را برای مزد چند هزار تومانی جابه جا کند...
چند سال پیش وقتی مینا یک سال داشت فهمیدند که دچار اسم است ...مینا هفت ساله هر روز با سرفه ها سنگینش باید راهی مدرسه می شد ...چشمان مادر و محمد رضای 14 ساله همیشه نگران او می شدند ...
محمد رضا با سن کمش بعد از مدرسه در ساندویچی کار می کرد ...و اندک حقوقی که می گرفت می توانست کمکی برای مادر باشد ....
در گرماکرم تابستان بود که آسم مینا شدت گرفت ...مادر مینا را به درمانگاه برد ...مینا باید دارویی را مصرف می کرد که در شهر خودشان وجود نداشت ...و قیمتش فوق العاده برای سهیلا مادر مینا سنگین بود ...هر ماه باید نیمی از در آمدش رو برای خرید داروی مینا صرف می کرد ...
محمد رضا حاضر شد به تهران برود و دارو را تهیه کند ....
در تهران:
برای اولین بار بود که محمد پایش را روی زمین تهران گذاشته بود ...احساس خوبی نداشت ...فریاد ها و نعره های شاگرد شوفر ها و کارمندان ترمینال او را بیشتر به هراس می انداخت ..
از مردی آدرس ناصر خسرو را پرسید ...مرد به اتوبوس اشاره کرد و بی تفاوت رد شد ...بلاخره بعد از چند بار پرسیدن پسر جوانی آدرس را به او یاد داد ....شهر سیاه ...همه چی روی دور تند قرار گرفته بود ...آدم ها با نگاه های سنگین و بی تفاوت خود ترسی در محمد رضا ایجاد کرده بودند...پیرمردی وسط در های اتوبوس گیر کرده بودچون ظرفیت اتوبوس کامل شده بود ....و بوی عرق و صدای غر غر زنان و پیرمردان او را بیشتر گیج می کرد ...به ایستگاه رسید ....باید سوار ماشینی می شد تا به بازار برود...
مردی دست او را گرفت :به بازار می روی؟
محمد رضا جواب داد نه به ناصر خسرو..
مرد پوزخندی زد و ماشینی که جلوتر ایستاده بود را نشان داد و گفت سوار شود ...
بهد ناصر خسرو رسیده بود
باید بدنبال دارو می گشت ...
مردی میانسال جلو آمد و پرسید دنبال دارویی می گردد؟
محمد رضا کاغذی از جیبش در آورد و به مرد نشان داد
مرد دست محمد رضا را گرفت و به گوشه ای کشاند و گفت ...پول همرات هست؟
محمد رضا در حالی که به مرد اطمینانی نداشت گفت : دارو را داری؟
-چند دقیقه همینجا وایسا تا بیام
چند دقیقه ای گذشت و مرد با دارو برگشت ....
100هزار تومان پسرجون
برق از چشمان محمد رضا پرید ...مادر به او گفته بود که این دارو چهل هزار تومان است و همان اندازه پولی که همراه محمد رضا بود ...
به ناچار راه افتاد
کمترین قیمتی که برای دارو پیدا کرد 80 هزار تومان بود ....می دانست داروفروش ها همواره بدنبال گرانفروشی اند ...
فکر کرد شاید به داروخانه ای برود بتواند دارو را به قیمت واقعی خودش پیدا کند ....
به او گفتند که این دارو را تنها یک داروخانه که در بالا شهر تهران بود دارد ...
محمد رضا امیدوار شد ...
نزدیک های شب بود ...محمد رضا خسته در اتوبوس نشسته بود ...ترافیکی سنگین ساعت ها را کند کرده بود
به مینا می اندیشید که احتمالا حالش خوب نبود ...
به ماشین های مدل بالایی که از کنار اتوبوس می گذشتند نگاه می کرد
قیافه هایی که برایش عجیب بود ...و به این فکر می کرد که آدم ها تا چه حد می توانند با هم فاصله داشته باشند ؟
زنانی را می دید که با لباس های شیک پشت ماشین هایی گرانقیمت نشسته بودند ...مادرش سهیلا را به یاد می آورد ...لباس های کهنه اش که از زمان کودکی آنها را دیده بود ....
آخر چه حکمتیست که یک نفر در این همه آسایش و دارایی زندگی کند و آنوقت آدم هایی مثل ما به زحمت نان شب خود را درآورند؟
آیا این عدالت خداوندیست که معلم دبیرستان همواره صد ها بار آن را تکرار می کرد و می گفت که باید شکر گزار باشند
شکر گزار چه؟
زندگیه سخت و خخسته کننده ای که دارند؟
شکر گزار اینکه هر روز تحقیر می شوند و هر روز باید کتک های صاحب کارش را تحمل کند؟
یا شاهد کار سخت مادرش که هر روز راننده های لا ابالی برایش مزاحمت ایجاد می کردند باشد و شکر گزاری کند؟
یا هر روز همکلاسیش نیما "پسر صاحب کارخانه نساجی که با بهترین لباس ها به مدرسه می آمد و از زندگیه خوبش تعریف می کرد را ببیند و پدرش را بیاد بیاورد که زندگیشان صرف کار کردن زحمت کشیدن برای آدم هایی مثل پدر نیما شده بود که کسی را حساب نمی کردند و خودخواهیشان معروف بود؟
رشته افکارش را پسر جوانی برید ....
از شهرستان میای داداش؟
محمد رضا جاخورده جواب داد
خسته به نظر میای ...اتفاقی برات افتاده؟
محمدرضا دلیل سفرش را به جوان گفت...جوان خواست که نام دارو را به او نشاند دهد ...محمد رضا کاغذ را از جیبش در آورد و به او نشان داد
جوان کمی فکر کرد و گفت مراقب باشد که این دارو را بیشتر از قیمتش به او ندهند ...محمد رضا ساکت بود و با دقت به حرفای جوان گوش می داد ...
در ایستگاه آخر رسیدند و جوان با محمد رضا همراه شده بود
از زندگی محمد رضا می پرسید و محمد رضا با اینکه او را نمی شناخت اما نسبت به جوان احساس اعتماد می کرد ...زندگیش را برای جوان تعریف کرد ...جوان راه را بلد بود و قرار شد محمد رضا را همراهی کند ...
جلوی یک ساندویچی ایستادند و جوان به محمد رضا گفت به ایستد ...برایش ساندویچی خرید ...و به محمد رضا داد..
بخور تا جون بگیری ...اینطوری ضعف می کنی محمد جان..
محمد رضا بعد از تعارفی که کرد و شروع به خوردن کرد و به این می اندیشید که این جوان برای چه به او کمک می کند ؟
دوباره براه افتادند ...به داروخانه رسیدند ...با هم به داروخانه رفتند و توانستند دارو را بگیرند باهمان قیمتی که مادر گفته بود ....
محمد رضا خوشحال از اینکه توانسته بود دارو را بگیرد از جوان تشکر کرد ...جوان لبخندی زد و موبایلش را طرف محمد رضا گرفت و گفت تماسی بگیرد تا مادرش نگران نشود .....
محمد رضا از جوان پرسید:
چرا به من کمک می کنی؟
...تو از شهرستان آمدی و غریب بودی ....تهران شهر بزرگیست و پر از آدم هایی که تبدیل به گرگ شدند ...آدم هایی که هم را می درند و کارشان فریب و دزدیست ...
شهر فاسد...شهر سیاه ....اینجا چهرهای از انسانیت نخواهی دید...
محمد رضا من بهت کمک کردم چون فکر کردم به کمکم نیاز داری ...تورا مثل برادر کوچکم دیدم ...که غریب است ..
محمد رضا همیشه این را یادت باشد که سختی های زندگی همیشه هستند ....بی عدالتی ها ...ظلم ها ...آدم هایی که به تو زور می گویند تا خود بهتر زندگی کنند ....امثال پدر تو کار می کننئ و ثروت صاحب کارخانه ها را تولید می کنند و خود زندگی فقیرانه ای دارند ...
محمد رضا به این آگاه باش اگر امثال پدران تو نباشند هیچ وقت ثروتی تولید نخواهد شد ...تا وقتی که ما مطیع نباشیم و یه حق خود آگاه باشیم این همه بیعدالتی وجود نمی داشت ..
چرا باید کسی بهترین زندگی را داشته باشد و آنوقت هزاران نفر حتی غذای شب نداشته باشند ....
این زندگیه ماست و ما نیز به اندازه همه ی آدم ها حق داریم ...باید بدانیم که هیچ فرقی با ثروتمندان نداریم ....باید بدنبال حق خود باشیم ...باید دوستان خودمان را از این امر آگاه کنیم ...وقتی که آدم هایی مثل پدر و مادر تو و نوجوانانی مثل تو که کار می کنند و در فقر زندگی می کنند به حقوق خود آگاه شوند و با هم متحد شوند می توانند روزی ریشه های این بیعدالتی را از بین ببرند ....محمد رضا این را در گوشت فرو کن که باارزشترین چیزی که ما داریم انسانیتمان است و زندگی ....باید تا می توانیم در این زندگی برای انسان بودن به جنگیم...
محمد رضا گوش میداد و فکر می کرد ....شاید جواب سوال هایش را گرفته بود ....محمد رضا می دانست که سرنوشت او و پدر مادرش از قبل نوشته نشده و وقتی که خود بخواهند می توانند زندگی بهتری را رقم بزنند ....
محمد رضا به جوان نگاه کرد و لبخندی از سر امید زد.
پایان
Labels:
سخن ششم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
درباره ي من
خاطره اي از خودم بياد ندارم...يادم رفته کي بودم و کي هستم...شايد کارگري ام با دستاني تاول زده...شايد زن بيوه اي هستم که چهار فرزند کوچک دارد..شايد کودکي باشم که فال و آدامس مي فروشد...نمي دانم
Try us on Wibiya!
کل نماهای صفحه
پست های پرطرفدار
-
banksy تغیرات همیشه در بطن اراده جمعی انسان بوده...جامعه ای که بسوی تغییر گام برداشته و اراده می کند که سرنوشتی متغیر و بهتر برای خود رقم...
-
هيچ گاه حوصله ي ساختن وبلاگي رو نداشتم...برام کار مسخره اي بود که نوشته هايم رو به اشتراک بگذارم...البته من نه نويسنده ام ونه دستي در قل...
-
مقدمه تصمیم بر این دارم در یک مجموعه داستان شرح حالی از وقایع و زندگی هایی که در جامعه ما می گذرد در قالب داستان ها بنویسم ...هدفم نه کسب در...
-
مهم نیست در کجای جهان باشی ...نامت چه باشد...و پیشه ات چه کسی کاری به کار خصلت ها و استعداد های تو نخواهد داشت ....حتی مهم نخواهد بود انسان ...
-
در ایستگاه اتوبوسی منتظر اتوبوس ایستاده ام ...پشت سرم یک صف طولانی تشکیل شده ...آدم هایی که شاید تنها آدمند ...پسری با موهای بلند ...پیرمردی...
-
تا بحال این سوال را از خود پرسیده ایم؟ که هدف واقعی از کار کردن چیست؟ به قول ضرب المثل های رایج در زبان فارسی"همواره کار جوهر مرد است ...
-
در آرزوی طغیان! هیچ اندیشیده ای که روزگار چه چیز ها برای تو بر جای گذاشته؟ نسل من را دریاب! اری هرگاه توانستی با خود به اشتی بنشینی می تو...
-
برای تو که از مردمت نفرت داری برای تو که همه ی مردمان را نالایق و نادان می شماری چه اسان است نفرت داشتن چه اسان است همه را فاسد و ننگین نام...
برچسبها
با پشتیبانی Blogger.

0 comments:
ارسال یک نظر