۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

postheadericon اينجا تهران است!

در ایستگاه اتوبوسی منتظر اتوبوس ایستاده ام ...پشت سرم یک صف طولانی تشکیل شده ...آدم هایی که شاید تنها آدمند ...پسری با موهای بلند ...پیرمردی شهرستانی که یک گونی به دست دارد...مردی به همراه بچه دو ساله اش ...دو جوان افغانی و کارگری که لباس آبی ایران خودرو را به تن دارد ..و در آخر صف مرد میانسال کت شلوار پوشی که با موبایل احوال چک هایش را جویا می شود...باز هم روی آنها زوم می کنم و اینبار چیزی به جز یک آدم نمی بینم ادم هایی که وحشتناک شبیه همند ...شاید روزمرگی آنها را به این روز در آورده ...همچون مردگان که بی برو برگشتهمگی کفن پوشند!
 
اتوبوس سر می رسد ...با فشار عجیبی به داخل هدایت می شوم ...اینجا اتوبوس است کارخانه کنسروسازی نیست ...و ما مردمی که دیگر برایمان عادت شده که همدیگر را هل دهیم و بر سر هم غر بزنیم ...مردمی که به فشار از پشت و بالا و پایین در همه جا اتوبوس ..دانشگاه ...خانه ...کارخانه ...شرکت و ادارات و هزاران جای دیگر عادت کرده ایم...مردمی که دیگر نه از سر ترس بلکه از سر عادت به این زندگی ادامه می دهند ..صدای رادیو صبح گاهی از بلندگوهای اتوبوس در حال پخش است ...صبحتان را با شادی آغاز کنید ...امروز با خوشحالی بر سر کار بروید ... و به هم دیگر لبخند بزنید ...وای چه چرندیاتی ...این مردم حوصله تحمل خودشان را هم ندارند چه رسد به....ای که تویی که دانش آموزی با روحیه خوب سر کلاس برو...آری به جهنم مدرسه لبخند بزن و به معلمان عقده ایت خیر مقدم بگو و آنگاه حاضر باش تا انرژی جوانیت که رها می شود با خط کش و لگد های ناظم سگ صفتت سرکوب شود.....دانشجویان با لبخند به سوی دانشگاه بروید و جویایی علم شوید...چقدر حال به هم زن ...یاد رفقای زندانیم می افتم که هنوز هم خبری از آنها ندارم ...بچه هایی که استادشان را به چالش می کشیدند و سواد استادشان را به تمسخر ...امروز باید آب خنک بخورند ...نه خیر خانم گوینده خوش صدا ...دانشگاه  جای ادم هایی که دنبال علم اند نیست ...شاید دانشگاه جای همان اراذل و اوباش بسیجی و حکومتیست یا همان جوانانی که با ماشین های مدل بالا بدنبال تور کردن داف هایند ...نه خیر دانشگاه امثال ما  را حذف می کند...خانم گوینده خوش صدا انگار نه انگار که در ایرانی ...و انگار خبر از انقلاب فرهنگی اربابانت نداری..
 کارگران عزیز امروز روز شماست ...اری کارگران آمروز روز لعنتیشان است ...مثل سگ جان کندن و حقوق بخور نمیر...مثل خر سواری دادن و بی حقوقی...اخراج و بیمه نشدن و حادثه بر سر کار و به گردن نگرفتن صاحب کار ...آری امروز روز لعنتیه کارگران است..
وای خدا هوا چقدر گرم است ...و این آدم ها چه بی اعتنا ...بچه ای 7 8 ساله دارد له می شود و همچنان آدم ها بی اعتنا و شاید آن بچه هم تازه دارد آموزش بی اعتنایی و عادت را فرا می گیرد ...
زنی در وسط در های اتوبوس گیر کرده و فریاد می زند ....جمعییت مشتاقانه به این صحنه می نگرد.... انگاری ما از رنج های دیگران به شکل مازوخیستی سوژه های جذاب می سازیم...شاید من هم اینگونه ام ... و همچنان:وای خدا چقدر هوا گرم است
جوان شهرستانی رو به من می کند و آدرس امام حسین را می پرسد ...جوابش را می دهم ...آن طرف تر پیرمردی ایستاده دارد زجر می کشد و نای ایستادن ندارد و جوانی 15 یا 16 ساله بروی صندلی نشسته و حاظر نیست پیر مرد را نگاه کند ..
مرد ها و جوانان همگی یا سرشان را به سمت قسمت بانوان چرخانده اند یا از زیر چشم دارند دختران و زنان دید می اندازند ...انگاری اتوبوس نمونه ی کاملا فشرده شده جامعه ماست..جامعه ای محروم شده ...محروم از جنس مخالف ...همیشه در حال له له زدن ...حسرت ..حسرت و خود را کثیف و هیز و گناه کار دانستن .....
عادت ها ..روزمرگی ...محرومیت ها...عقده ها و عقده ها و عقده ها همه و همه اینجا متجلی می شوند و شاید من خوشحالم از اینکه به ایستگاه آخر رسیده ام و می توانم از این اتوبوس لعنتی خلاص شوم ...
اما این روزگار لعنتی ماست که همچنان ادامه دارد!

0 comments:

HOME PAGE

درباره ي من


خاطره اي از خودم بياد ندارم...يادم رفته کي بودم و کي هستم...شايد کارگري ام با دستاني تاول زده...شايد زن بيوه اي هستم که چهار فرزند کوچک دارد..شايد کودکي باشم که فال و آدامس مي فروشد...نمي دانم

Blog Archive

Try us on Wibiya!

کل نماهای صفحه

پست های پرطرفدار









با پشتیبانی Blogger.