۱۳۸۹ اسفند ۳, سهشنبه
ما برای چه کار می کنیم؟
۱۲:۲۴ | Posted by
RED POSTERS |
ویرایش پیام
تا بحال این سوال را از خود پرسیده ایم؟ که هدف واقعی از کار کردن چیست؟
به قول ضرب المثل های رایج در زبان فارسی"همواره کار جوهر مرد است ! یعنی ماهییت یک مرد را کار مشخص می کند ....حال بعدا به این خواهیم پرداخت که چرا در ضرب المثل ها چرا کار تنها جوهر مردان است و نه جوهر زنان!
حال به این برگردیم که آیا واقعا همینطور است؟
یعنی کارگری که از 18سالگی در کارخانه ها کار می کرده و امروز 25سال از روز اول کارش می گذرد آیا طبق این ضرب المثل با جوهرتر از مردیست که پولدار است و تا سن 50 سالگی هیچ وقت نیاز به کار نداشته و همواره در رفاه کافی بوده؟
خب فرض را بر این می گیریم که آری با جوهر تر است؟ خب این کارگر که همواره زحمت کشیده و کار کرده امروز چه امتیازی نسبت به همسن و سالان مرفه خود که هیچ گاه کار نکرده اند دارد؟؟
آیا حقیقت این نیست که تمام امتیازات در اختیار آن مرد پولدار و نه آن کارگر است؟آیا جامعه ما ارزشی برای کارگران زحمتکش قائل است؟
اگر بگوییم کار باعث پیشرفت ذهنی انسان می شود غلط نگفته ایم....اما آیا یک کارگر که همواره مجبور بوده پشت یک دستگاه مشخص بایستد و یک کار طاقت فرسا و تکراری را انجام دهد مشمول این حرفمان می شود؟؟چگونه می توان از نظر ذهنی ترقی کرد و به تکامل رسید وقتی همواره محدود باشیم و مجبور به انجام کار هایی که نه به آن علاقه ای داریم و نه نسبت به آن آگاهی کامل؟؟ ...من وقتی فقط در یک قسمت مشخص کار می کنم و محدود به آن بخش هستم دیگر نسبت به بخش های دیگر تولید نا اگاهم و فردایی اگر اخراج شوم و مجبور به کار در کارخانه ای دیگر ...فقط و فقط می توانم در همان تخصص خودم دست به کار شوم و قطعا صاحب کاران من هم این امر را می خواهند ...یعنی کارگرانی که یک تخصص داشته باشند و نسبت به دیگر قسمت ها تا آگاه ...کارگرانی که تنها به یک بخش محدود شوند هیچ گاه فرصتی برای یافتن استعداد های خود حتی در همان کار خود نیز نمی شوند و این یعنی رکود ذهنی و فکری ( معتقدم که حتی نابغه های بزرگ اگر در چنین شرایطی زندگی می کردند هیچ گاه نبوغشان شکوفا نمی شد ...چه بسا انسان های مستعد زیاد در همین کارخانه های خودمان باشند که با این روال زندگی استعدادهایشان می سوزدو چه بسیار انسان های بزرگی که هیچگاه نتوانستند نبوغ خود را دریابند)
پس در اینجا برای یک کارگر "کار نه تنها متضمن ترقی فکر او نمیشود بلکه قاتل استعداد ها و توانایی های او در زندگیست وحتی موجب نا آگاهی انسان از استعداد ها و توانایی هایش می شود.
خب می گوییم برای این کار می کنیم که بتوانیم هزینه های زندگی را در بیاوریم تا از گرسنگی نمیریم و بتوانیم خانواده هایمان را نامین کنیم...
حال من یک سوال می پرسم:
آیا واقعا نسبت به زحماتی که ما می کشیم و سال هایی که پای کارخانه می سوزانیم در آمد داریم؟
آیا با درآمدی که از کار گیرمان می آید می توانیم تمام هزینه های زندگی را متقبل شویم ؟
آیا غیر این است که با ساعات اضافه کاری زیاد و قرض کردن به زحمت می توانیم گوشه ای از مخارج خودمان را در بیاوریم؟
جوانی که هم کار می کند و دانشگاه می رود چگونه می تواند هم مخارج زندگی خود را تامین کند و هم هزینه های سنگین دانشگاه را متقبل شود؟
مردی که با همسر و دو فرزند دانشجویش زندگی می کند ...چگونه می تواند هم هزینه های زندگی و هم شهریه دانشگاه دو فرزند جوانش را متقبل شود؟
می گوییم شاید حقمان همین باشد و باید راضی باشیم به رضای خدا...و انتظار بیشتری برای درآمد از این کار کارگری نداریم زیرا تخصص خاصی نداشته ایم و یک کارگر ساده ایم!
این حرف را حتما صد ها و هزاران بار شنیده اید: که تولیدکنندگان ثروت یک جامعه کارگرانند ولی خود در بدترین وضعییت زندگی می کنند...فکر نمی کنم هیچکدام از ما با این جمله مخالف باشیم...؟
بگذارید مثالی بزنم:
یک کارگاه کفش سازی را در نظر می گیریم "صاحب کارگاه هر ماه به اندازه بیست میلیون تومان چرم و پارچه می خرد ....بیست کارگر کارگاه با حرفه و نیرویی که صرف این چرم ها و پارچه ها می کنند 50 هزار عدد کفش را در ماه تولید می کنند ...کفش ها به بازار رفته و قیمت هر کدام مثلا 15 هزار تومان است...اگر همه کفش ها فروخته شود تقریبا 75میلیون تومان به دست صاحب کارگاه می رسد..با یک جمع و تفریق ساده به این نتیجه می رسیم که صاحب کارگاه 55 میلیون تومان سود از فروش کفش ها داشته !حقوق هر کارگر به طور میانگین 300هزار تومان است ...یعنی 7ونیم میلیون تومان حقوق کارگران می شود ...خب از 55 میلیون تومان"7ونیم میلیون تومان کم می کنیم و هزینه های آب و برق و ...را هم 3میلیون حساب می کنیم.. در آخر یک سود 45 میلیون تومانی برای صاحب کارخانه باقی می ماند ...
یعنی از 20میلیون سرمایه اولیه 75 میلیون کسب شده ...و 45 میلیون تومان آن سود است....در اینجا چه چیزی آن 20میلیون تومان چرم را با ارزش کرده؟ قطعا کار 20 کارگر ...آیا بدون مصرف نیروی کار کارگران این سود حاصل می شد؟؟...شاید برخی بگویند که در این کارگاه دستگاه ها نقش بیشتری در جلو رفتن کار دارند ...و کارگران تنها آنرا کنترل و هدایت می کنند ..من می پرسم اگر نیروی وجود نداشت می شد این دستگاه ها را به امان خدا رها کرد تا برای خود کفش تولید کنند ...خیر ...پس در اینجا نیروی مولد کارگران بوده که سرمایه را تولید کرده ....چرا از سود 350 درصدی سرمایه اول که توسط کارگران ایجاد شده یعنی 55 میلیون تنها 10 درصد به جیب کارگران می رود؟ و 90 درصد مابقی به جیب صاحب کارگاه ...آیا به صرف اینکه صاحب کارگاه مالک سرمایه و ابزار تولید است باید چنین سودی به جیب بزند؟؟ایا باز این نیروی کار ما نیست که صاحب کارگاه را قادر می کند هر روز دستگاه های پیشرفته بگیرد و از حقوق ما بعلت کمتر شدن کارمان کسر کند؟
به نظر شما این یک شیادی بزرگ نیست؟ من که معتقدم اینطور باشد و امیدوارم توانسته باشم شما را هم قانع کنم
حال می خواهم سخنم را به پایان ببرم...من چنین نتیجه می گیرم که ما کار می کنیم چون:
ثروت یک جامعه را تولید کنیم
باعث پیشرفت یک اقلیت سرمایه دار شویم
اما لزوما کار طاقت فرسا نه ارزشی برای ما در جامعه می سازد ...نه اجازه ظهور توانایی هایمان را می دهد ...و نه آنچنان که باید می توانیم زندگیمان را اداره کنیم ...و در آخر هم نتیجه ده ها سال تلاش ما یا بازنشستگی است و یا اخراج از کار!
اما این حرفایم دلیل این نیست که نباید کار کنیم و نا امید شویم ...بلکه عقیده ام اینست که ما باد و باید به حقوق انسانی خود آگاه تر شویم و نسبت به اتفاقاتی که در اطرافمان می گذرد بی تفاوت نباشیم..من مخالف کارگرانی هستم که می گویند بهتر است دنبال دردسر نباشیم تا همین کارمان را نیز از دست ندهیم ...بر عکس این دردسر نیست و حقوق ماست ...بی اعتنایی به این مسائل یعنی بی تفاوت بودن به زندگی خودمان و آینده فرزندانمان!و تا زمانی که این طرز تفکر را داشته باشیم زندگیمان هر روز بدتر و سخت تر خواهد شد!
در آخر هم یادی از دو دوست کارگرم اسانلو و صالحی که مدت زیادی در بند اند می کنم...!
Labels:
سخن پنجم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
درباره ي من
خاطره اي از خودم بياد ندارم...يادم رفته کي بودم و کي هستم...شايد کارگري ام با دستاني تاول زده...شايد زن بيوه اي هستم که چهار فرزند کوچک دارد..شايد کودکي باشم که فال و آدامس مي فروشد...نمي دانم
Try us on Wibiya!
کل نماهای صفحه
پست های پرطرفدار
-
banksy تغیرات همیشه در بطن اراده جمعی انسان بوده...جامعه ای که بسوی تغییر گام برداشته و اراده می کند که سرنوشتی متغیر و بهتر برای خود رقم...
-
هيچ گاه حوصله ي ساختن وبلاگي رو نداشتم...برام کار مسخره اي بود که نوشته هايم رو به اشتراک بگذارم...البته من نه نويسنده ام ونه دستي در قل...
-
مقدمه تصمیم بر این دارم در یک مجموعه داستان شرح حالی از وقایع و زندگی هایی که در جامعه ما می گذرد در قالب داستان ها بنویسم ...هدفم نه کسب در...
-
مهم نیست در کجای جهان باشی ...نامت چه باشد...و پیشه ات چه کسی کاری به کار خصلت ها و استعداد های تو نخواهد داشت ....حتی مهم نخواهد بود انسان ...
-
در ایستگاه اتوبوسی منتظر اتوبوس ایستاده ام ...پشت سرم یک صف طولانی تشکیل شده ...آدم هایی که شاید تنها آدمند ...پسری با موهای بلند ...پیرمردی...
-
تا بحال این سوال را از خود پرسیده ایم؟ که هدف واقعی از کار کردن چیست؟ به قول ضرب المثل های رایج در زبان فارسی"همواره کار جوهر مرد است ...
-
در آرزوی طغیان! هیچ اندیشیده ای که روزگار چه چیز ها برای تو بر جای گذاشته؟ نسل من را دریاب! اری هرگاه توانستی با خود به اشتی بنشینی می تو...
-
برای تو که از مردمت نفرت داری برای تو که همه ی مردمان را نالایق و نادان می شماری چه اسان است نفرت داشتن چه اسان است همه را فاسد و ننگین نام...
برچسبها
با پشتیبانی Blogger.

0 comments:
ارسال یک نظر